بعد از تو ...

عزیزم ؛ چه میدانی که فردا شبیه برگ پاییزی ، پس از تو قسمت بادم ، که نمی دانم در آغوش دره ای گمنام و یا در بستر رودی و یا در چشم سنگی و یا بر پشت دریای نا آرام و یا در زیر داندان مار یا  مورچه ای ناچیز استخوانم می شود خرد و یا در چشمان گرگی گرسنه شام او باشم و یا دزیده در چنگال ببری و یا کفتار پستی و یا ...زیر دندان گرسنه ،و یا در چنگال عقابی ، جای بوسه هایت چه آسان ، جویده می شود همه خاطرات دیروز وجودم . عجب طوفانی شده حالم ولی هرگز نخواهی رفت از یادم .خداحافظ ، خدا حافظ برای آخرین لحظه خداحافظ .برای آخرین دیدار ، که بوسیدم سراپای تو را و گم کردم همه احساسم را ، در بارانی که می بارید بر دوش تو و می ریخت بر آبشار نیاگارای شما ، که در آغوش من جاری و جاری بود  ولی برای چندمین بار هرگز نخواهی رفت از یادم ، اما خداحافظ ، و این یعنی در اندوه تو می میرم در این تنهایی مطلق ، که می بندد به زنجیرم و بی تو لحظه ای حتی دلم طاقت نمی آرد و برف نا امیدی بر سرم یکریز می بارد چگونه بگذرم از عشق ، از این دلبستگی هایم ؟ که عمری پادشاه خسرو شیرین بودم .اما اینک چه مجنونی ، آشفته می سوزم برای آخرین لحظه ، که لیلی بعد از من، چگونه در فراقم دوباره مجنون می گردد؟ اما خدا حافظ که فردا شبیه برگ پاییزی ...

/ 0 نظر / 20 بازدید